X
قاصدک

سرويس فتوبلاگ فارسی

صفحه اصلی   -   گالری عکس   -   پروفایل مدیر

 


    قاصدک

  شاید یک خبر خوش



پروفايل مدير




عکاسی را دوست دارم ! همین!

سن : 34 سال
محل زندگی : بوانات (شمال شرقی استان فارس)


آرشیو موضوعی

عکس ها
دلنوشته ها


آرشیو ماهانه

خرداد 1393
اسفند 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهريور 1392
تير 1392
خرداد 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دي 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهريور 1391



پيوند ها
عکس هایم در سایت عکاسی
باشگاه عکاسان جوان
آژانس عکس ایرانا
جامعه مجازی عکاسان جوان
آپلود سنتر عکس
فروشگاه تجهیزات عکاسی
نگارخانه عکاس
مدرسه عکاس




خروجی RSS


دخیل بسته ام ...


 

 گل های شمعدانی  برای من مثل رسیدن به آروز هاست مثل روا شدن حاجت ها مثل آمین گفتن دعاها 

نه فقط گل های شمعدانی که هر گلی که می شکفد هر جوانه ای که سبز می شود هر میوه ای که سر می زند .

از اسفند که شکوفه ها باز می شود تا وقت افتادن اولین برگ از درخت انگار کن همه زمین به وقت شکفتن و به ثمر نشستن سلام می دهند و جواب می شنوند.

برای همین است که هر بهار که می شود دخیل می بندم به درخت های خانه به وقت شکوفه دادن ، دخیل می بندم به شاخه های گیلاس دخیل می بندم به شاخه های پر از تیغ گل محمدی دخیل می بندم به شاخه های شمعدانی ...

میگذارم که نسیمِ سلام و سلام علیکم از روی گره دخیلی که بسته ام بگذرد و مگر می شود که این نسیم گره گشا نباشد.




تهيه شده توسط زهرا دلاوری در تاريخ دوشنبه ۵ خرداد ۹۳ ساعت 07:20 | نظرات (2)

یکدفعه بهار


 

اگر فکر میکنید بهار نرم نرمک از راه می رسد و سخت در اشتباهید اتفاقا من فکر میکنم بهار یک دفعه سرش را از پنجره داخل میکند و لبخند میزند.

مثلا شما یک دفعه یک روز صبح می بینید که کنار جاده را رنگ سبز زده اند

یا مثلا یکباره چشمتان به اولین شکوفه بادام میان انبوه شاخه های قهوه ای یک باغ می افتد.

یا مثلا اولین آکواریوم ماهی گلی را توی خیابان میبینید

خب اصلا بهار باید یکدفعه بیاید.

حالا بماند که یکی مثل من به محض دیدن اولین شکوفه بادام صبح زود در حالی که دیرش شده و عجله دارد ماشینش را وسط جاده به امان خدا رها میکند و می رود وسط یک باغ و با سر تا پای پر از  خاک به تنها شکوفه سپید باغ برسد و آهسته لبانش را نزدیک شکوفه ببرد و بگوید:

خوش آمدی به زمین!

من مطمئنم زمین با وجود مثل تویی جای بهتری برای زندگی ست.

و فردا صبح ببیند که توی هر باغ درخت ها با شکوفه هایشان لبخند می زنند. راستش من فکر میکنم آن شکوفه اولی پیغامم را به بقیه رسانده بود که یک نفر هست که منتظر شکفتن ماست .و امروز صبح برایم سرود می خواندند که فکر نکن فراموش شده ای که دیدی بعد از یک زمستان سرد چطور جوانه زده ایم که ببین چه دلبری می کنیم که آخر اگر اسیر عادت ها نشده بودیم چه کسی فکرش را میکرد که این درخت های خشک باز هم شکوفه بدهند و ...

خب راستش شک کرده بودم به اینکه این درخت ها دوباره جوانه بزنند هر چند همه این سال ها دیده بودم که وقتش که برسد جوانه می زنند . که غرق در گل می شوند . که سبز و سپید و صورتی می شوند و هی لبخند می زنند و ...

وقتش که برسد ...

وقتش که برسد ...

پ ن : به نظرم وقتش رسیده یک دل تکانی هم بکنی نام و یاد و خاطره یک آدم هایی را با جوهر نمک بشویی و از دلت پاک کنی ! باید جا برای آدم های عزیز تر باز تر شود.

 




تهيه شده توسط زهرا دلاوری در تاريخ سه شنبه ۱۳ اسفند ۹۲ ساعت 06:36 | نظرات (2)

تو اینجایی


 

 باشد ،قبول ، من بلد نیستم ادای آدم های شاد را در بیاورم

دلم می گیرد وقتی نگاهت روی سرم نباشد.

 می دانم وقتی که با تو حرف میزنم توی چشم هایم نگاه نمی کنی حتی سرت را هم تکان نمی دهی که می شنوی

ولی من حس میکنم همین جا کنارم نشسته ای حتی وقت هایی که بلند بلند گریه میکنم همان وقت هایی که فکر میکنم داری با تعجب نگاهم میکنی و به خودت می گویی من که اینجا نشسته ام.

وقت هایی که بغلم میکنی و اشک هایم را پاک میکنی و توی گوشم زمزمه می کنی که درست می شود. که نگران نباشم که دوستم داری.

می دانم که دلت شور مرا می زند می دانم که نگرانم شده ای که دیر کرده ام . که سردم است که وقتی داشتم می دویدم زانوهایم مثل همیشه زخمی شده است . که هوا تاریک است و زمان گذشته است . که ترسیده ام ، که زمین خورده ام و لباس هایم خیس و خاکی ست . که دارم هق هق میکنم و نفسم یاری نمی کند ...

من پشت در مانده ام دستم به کلون در نمی رسد ...

صدای هق هق هایم را که می شنوی

 در باز کن ... 




تهيه شده توسط زهرا دلاوری در تاريخ شنبه ۲۵ آبان ۹۲ ساعت 07:26 | نظرات (2)

لطفا معجزه کن !


 

می دانید چه چیز این عکس آزارم می دهد.

اینکه دانه های همه این گل ها با هم کاشته شده است . توی یک روز یک ساعت ، فقط شاید به فاصله چند دقیقه !

اما بعضی هایشان قد کشیده اند و بعضی هایشان نه !

آنهایی که قد کشیده اند فخر می فروشند و دلبری می کنند و بقیه ...

خب من میدانم که باغبان این گل ها آن قد کشیده ها را بیشتردوست دارد اما راستش دلم میخواهد بیشتر وقتش صرف آن کوچکترها شود !

هر روز که از کنارشان می گذرم هی دلم برایشان می سوزد . هی زیر لب برایشان دعا میخوانم .

چه میدانم انگار با همان کوچکترها همذات پنداری میکنم . انگار که یکی از همان ها باشم خصوصا آن یکی که همینطور بالا رفته است و هیچ گلی نداده است .

خب دلم میخواست جای آن یکی ها باشم که پر گل اند و پر ثمر !

حالا که نشده ام دوست دارم باغبان دوست ترم داشته باشد . یک کاری کند که من هم ثمر بدهم حتی توی این روزهای پاییزی !

حتی توی این روزهای پاییزی ، تا پاییز رخ  نشان نداده است تا زمستان نیامده است . لطفا برایم معجزه کن !

لطفا برایم معجزه کن ! من میان آن گلهای به ثمر نشسته احساس حقارت میکنم.

بزرگی کن و بزرگم کن! 




تهيه شده توسط زهرا دلاوری در تاريخ چهارشنبه ۱۰ مهر ۹۲ ساعت 05:36 | نظرات (1)

دستم را بگیر ....


 

دستم را بگیر ...

قبل از آنکه ترک بردارد همه امیدهایم ...

 




تهيه شده توسط زهرا دلاوری در تاريخ يكشنبه ۳ شهريور ۹۲ ساعت 09:04 | نظرات (1)


آخرین عکس ها























[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]   صفحه آخر>

Copyright 2010